برگ گردش 1
نشر در رسانه گردشگری را بلد
به قلم پوریا استکی
مدرس دانشگاه و فعال گردشگری
در شلوغی ذهنی این روزها، گاهی گشودن درِ کوچکی میتواند ما را به دنیایی دیگر ببرد؛ دنیایی که در آن، کلماتِ معنادار در کنار هم مینشینند تا آرامشی ژرف را به جان انسان ببخشند. کتاب، تنها ترکیبی از مرکب و کاغذ نیست، بلکه نقشهای است برای تعالی روح و گسترش اندیشه. در مسیر رشد و آگاهی، هر کتاب میتواند چراغی باشد که راه را برای ما روشنتر میکند.شاید یکی از دشوارترین و در عین حال لذتبخشترین کارها، معرفی کتابی باشد که اثری ماندگار بر جان خواننده میگذارد؛ چرا که هر کتاب، جهانی تازه در انتظار کشف شدن است.
کتاب، بهترین دوست انسان است.» جملهای که بارها شنیدهایم و بهآسانی از کنار آن گذشتهایم! چند سالی است که در آغاز کلاسهایم، یکی از کتابهایی را که خواندهام، با چند خط برای شاگردانم معرفی میکنم. این روزها تصمیم گرفتهام همان معرفیها را مکتوب کنم؛ شاید دیگران نیز از مطالعه آنها همان لذتی را ببرند که من بردهام. اولین یادداشتم را با کتابی از دوران تلخ ایرانیان آغاز میکنم؛ دورانی که در حافظه جمعی ما جای عمیقی دارد. کتاب «بلاتکلیف» اثر منصور ضابطیان، نویسندهای است که نثر روان و صمیمیاش مخاطب را بیدرنگ با خود همراه میکند. در هر کتاب از او، چنان شیرینی و شوقی از سفر موج میزند که پس از خواندنش، دلت میخواهد چمدانت را ببندی و راهی همان مقصد شوی. البته با قیمت امروز دلار، شاید سفر واقعی بهراحتی ممکن نباشد؛ اما میتوان با یک فنجان چای و خیالپردازی، در صفحات کتاب به همانجا سفر کرد.
بلاتکلیف، به قلم منصور ضابطیان و با نشر «نشرمون»، در اصل سفرنامهای است که با شور آغاز میشود اما در میانه راه، ناگهان با واقعیت تلخ جنگ برخورد میکند. نویسنده در مسیر بازگشت به ایران ناچار در ترکیه میماند و میشود «بلاتکلیف»
کتاب با جملهای از سیمین بهبهانی آغاز میشود: «دوباره، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود…» به قول ضابطیان، این متفاوتترین گزارشی است که از سفرهایش نوشته است؛ «سفری تمامشده، اما ناتمام». مقصد این سفر ناتمام، ترکیه است؛ همسایه غربی ایران. سفری گروهی برای جستوجوگرانی که میخواهند جهان ضابطیان را از نگاه او تجربه کنند — سفری که بیشتر از دیدن، درباره پرسهزدن است. پرسهزنی درواقع یکی از زیباترین شکلهای گذران اوقات فراغت است. به همین دلیل هم، مدیران شهری فضاهایی برای این تجربه خلق میکنند تا مردم بتوانند بیهدف ولی با لذت قدم بزنند. چه خوب میشود اگر دفاتر خدمات گردشگری، تورهای پرسهزنی را نیز طراحی کنند! (اسمش را همینجا فالبداهه انتخاب کردم! شاید خندهدار باشد!) اما به کتاب برگردیم. ماجرای بلاتکلیف روایت برنامهای چهارشب و پنجروزه در استانبول است. تا ۲۳ خرداد همهچیز آرام پیش میرود تا اینکه درست در روز آخر و هنگام بازگشت، ناگهان خبری دنیا را تکان میدهد: حمله اسرائیل به ایران! شبی پیش از آن حمله، گروه در کنار ساحل شعری را از زبان دختری میشنود: «کوچهبهکوچه دنبالت میگشتم… درونم آوازی میگوید: بسوز با من، بسوز… » اما کمتر از ده ساعت بعد، خبری میرسد که همه را شوکه میکند و طعم آن لحظات شیرین را میشوید و میبرد. یکی از نکات برجسته کتاب، روحیه نویسنده است؛ او که نقش سرپرست تور را دارد، در میانه بحرانها همچنان آرامش خود را حفظ میکند و بهدرستی گروهش را هدایت میکند. در بخشی از کتاب میخوانیم: «امروز ظهر باید اتاقهای هتل را تحویل دهیم. سر صبحانه، بچهها هنوز در حال چککردن گوشیهایشاناند. در ایران هنوز اینترنت قطع نشده، میشود از خانواده خبر گرفت. با خنده بهشان میگویم: تا میتونین صبحونه بخورین، چون از ظهر دوران ریاضت شروع میشه! »درنهایت، ضابطیان هرطور شده از راه زمینی و از مرز بازرگان خود را به ایران میرساند. آخرین سطرهای کتاب، بازتاب حس بازگشت به وطن است؛ احساسی که بسیاری از ما، پس از هر سفر، آن را با تمام وجود لمس کردهایم: دلتنگی، آرامش، و شکرِ رسیدن به خانه
آن متن این است: : نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم، نه بدتر از این ها، نه بهتر از این ها، من در این لحظه فقط تختم را می خواهم، حت یاگر موشکی میان آن اصابت کند.
پوریا استکی
پاییز 1404



